السيد البروجردي (مترجم: اسماعيل تبار / حسينى / مهورى)

473

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى)

ابن ابى ليلى را براى وى بازگو كردم . امام عليه السلام فرمود : ابن ابى ليلى دروغ گفت . يك‌دهم ثُلْث متعلق به آن زن است . خداوند به ابراهيم عليه السلام دستور داد و فرمود : « بر روى هر كوه جزئى از آنها را قرار بده » كوه‌ها در آن زمان ده تا بود و جزء يك دهم از هر چيز است . » اين روايت با سند ديگرى نيز نقل شده است با اين تفاوت كه در آن آمده است : « با ثلث مالم بدهىِ برادرزاده‌ام را بپرداز . . . » 660 - ( 11 ) عبدالله بن سنان گويد : « از امام صادق عليه السلام سؤال كردم : زنى ثلث مالش را وصيت كرد كه با آن بدهى برادرزاده‌اش پرداخت شود و يك جزء آن به فلان زن و فلان مرد داده شود . من آن را نمىدانستم از اين رو نزد ابن ابى ليلى رفتم . امام عليه السلام پرسيد : او به تو چه گفت ؟ گفتم : او گفت : چيزى به آن مرد و زن نمىرسد . امام عليه السلام فرمود : به خدا سوگند ! دروغ گفت . يك دهم از ثلث ، متعلق به آنهاست . » 661 - ( 12 ) در كتاب دعائم الاسلام روايت مىشود كه يكى از ياران امام صادق عليه السلام به وى گفت : « يكى از زنانِ ما ثلث مالش را وصيت كرد و گفت : يك جزء آن را به فلان مرد و يك جزء آن را به فلان زن بپردازيد . اين موضوع از ابن ابى ليلى سؤال شد و او اين وصيت را باطل دانست و گفت : چيزى گفته كه آن را معين نكرده است . امام صادق عليه السلام فرمود : ابن ابى ليلى وجه صحيح آن را ندانسته است . جزء يكى از ده‌تاست . يعنى همه اجزاء يك چيز از تقسيم آن به ده قسمت و كمتر پديد مىآيد . گفته مىشود : نصف و ثلث و يك چهارم ، به همين صورت تا ده و بالاتر از آن چيزى نيست . » 662 - ( 13 ) عبداللَّه بن عبداللَّه گويد : « ابوجعفر بن سليمان خراسانى نزد من آمد و گفت : « يكى از حجاج اهل خراسان مهمان من شد و با هم دربارهء روايت گفتگو كرديم . وى گفت : يكى از برادران‌مان در مرو درگذشت و يكصد هزار درهم به من وصيت كرد و دستور داد يك جزء آن را به ابوحنيفه بپردازم ولى من نمىدانستم كه يك جزء از ماترك وى چه مقدار است . از اين رو وقتى به كوفه آمدم نزد ابوحنيفه رفتم و از وى دربارهء ميزان جزء سؤال كردم وى گفت : يك چهارم آن متعلق به من است . ولى قلب من آن را نپذيرفت و با خود گفتم : من به وصيت عمل نمىكنم تا حج به جاى آورم و دربارهء مسئله ، تحقيق كامل انجام دهم . ولى وقتى مشاهده كردم همه اهل كوفه بر يك چهارم اتفاق نظر دارند به ابوحنيفه گفتم : جاى نگرانى نيست . اى ابوحنيفه سهم تو از وصيت محفوظ است ولى من حج انجام مىدهم و دربارهء مسئله ، به طور كامل تحقيق مىكنم . » ابو حنيفه گفت : من نيز تصميم به حج دارم . با هم حركت كرديم وقتى به مكه رسيديم در طواف ، مرد بزرگوارى را مشاهده كرديم كه طوافش را انجام داده و نشسته مشغول ذكر و دعا بود . ناگهان توجه ابو حنيفه به سوى او جلب شد . وقتى او را مشاهده كرد گفت : اگر مىخواهى از سرآمد همه مردم بپرسى ، از اين مرد سؤال كن كه بالاتر از وى كسى نيست . گفتم : اين كيست ؟ ابوحنيفه گفت : جعفر بن محمد عليه السلام .